مرگ یعنی نبودنت  

زن ها دو دسته اند . دسته اول آنهایی هستند که توی پوسته زنانگیشان مانده اند . . .
 
عشوه و ناز و ادا بلدند . . .
دغدغه ذهنی آنها این است که مهمانی شهناز کدام لباس را بپوشند . . .
دورهمی مریم موهایشان را هایلایت کنند یا نه . . .
تولد پریسا حواسشان باشد که رنگ کفش و پیراهن و لاک ست باشد . . .
آخر وقت هم یک مردی هست که برای این همه خستگی روزانه شان در آغوشش بگیرند ،
او را ببوسد ، باز هم به او این اطمینان را دهد که من هستم ، به من تکیه کن . . .
دسته دوم زن هایی هستند

ادامه مطلب  

دانه ى سوم  

بـِ
از همه ی چیز هایی که حتی برای یک لحظه هم تصویر مبهم و کمرنگ اما آزاردهنده اش را به یادم می آورند متنفرم . حتی اگر خوب باشند ! اصلا بعد او معیارهای خوب و بدم عوض شده است ؛ هر چه ذره ای رنگ او را داشته باشد یا شبیه او باشد و او را به یادم آورد گند ترین چیز دنیاست. اصلا حاضرم همه ی خوبی های دنیا را جا بگذارم ولی با بیشترین توانم بدوم  و از دست او و خاطراتش فرار کنم .
اصلا دیگر نمی خواهم بشنوم کسی حافظ می خواند ! یا یک عمر در حسرت بوی نرگس بمانم اما یک

ادامه مطلب  

والماست و المرباي تين!  

دیالوگی هست كه می گوید هیچ چیز ارزش مردن ندارد. هر روز بی احساسی و افسوس گذشته و نداشته ها را خوردن، نوعی هر روز جان دادن است. هر روز هم كه در خانه را باز نمی كنیم ببینیم كسی در هیبت پاپانوئل جعبه ای به سمت ما دراز كند و آرزوهایمان را تقدیم كند و هاها بخندد!ماست را طرلان، از روستاهای مشكین شهر برایم آورده است. طرلان پیر است و خمیده، نوه اش می گوید برای هركدام تان، ماست كوزه ای انداخته و یك شیشه دوغ كنار گذاشته است. ماست را با قیماق چرب و خوشمزه اش

ادامه مطلب  

 

رویاباز من ماندم و خلوتی سردخاطراتی ز بگذشته ای دوریاد عشقی که با حسرت و دردرفت و خاموش شد در دل گور روی ویرانه های امیدمدست افسونگری شمعی افروختمرده ئی چشم پرآتشش رااز دل گور بر چشم من دوخت ناله کردم که ای وای، این اوستدر دلم از نگاهش، هراسیخنده ای بر لبانش گذر کردکای هوسران، مرا می شناسی قلبم از فرط اندوه لرزیدوای بر من، که دیوانه بودموای بر من، که من کشتم او راوه که با او چه بیگانه بودم او به من دل سپرد و بجز رنجکی شد از عشق من حاصل اوبا غرو

ادامه مطلب  

آرزوهای یک دختر  

از بچگی تا الان هیچوقت نشد اونطور که دوست داشتم مثل یه دختر زندگی کنم ، وقتی هم که داشتم سعی میکردم اطرافیانم بدجور زمینم زدن. از بچگی تا الان روزهای خوبی رو تجربه نکردم. آدم هایی که فکر میکردم خوبن بد ازآب دراومدن و این خیلی منو عوض کرد. وقتی رویاها و آرزوهای کودکانه یه دختر نابود میشه چی از اون باقی میمونه؟. وقتی یه دختر همه ی زندگی آیندش رو بخاطر یه نفر کنار میذاره ، وقتی با همه ی نبودن ها و محدودیت های رابطشون میسازه اون دختر دیگه تو زندگیش

ادامه مطلب  

آرزوهای کودکی  

کاش چیزی یادت رفته باشدکاش کفشیشالیگل سریکاش پیراهنی یادت رفته باشد...کاش قابلمه ای روی اجاق گازکاش کیف پولی روی کاناپهکاش جاکلیدی ات پشت درکاش گوشی ات روی میز صبحانه یادت رفته باشد.کاش ساعتیعینکیدفترچه ی یادداشتیکاش خودکارت یادت رفته باشد.کاش چیزی یادت رفته باشد وبرایش برگردی...کاش ...کاش معشوقه ی فراموش کاری بودی...بابک زمانی دیروز وقتی شعر بالا رو خوندم، یادم افتاد که منم روزگاری گل سر و روسری و خودکار و دفترمو جا می ذاشتم، البته نه از رو

ادامه مطلب  

راه چاره چیست ؟  

میدونی 
هنوز مسئله ی دیروز برام درد آور 
خیلی خیلی خیلی دردآورد
داشتم به برکه میگفتم
این تکس و ببین : 
 
همیشه هم حذف كردن راهِ چاره نیست...گاهى باید بعضى ها را نگه داریم،تا زل بزنند به خوشبختىِ مان...كه ببینند بعد از آنها،زندگى همچنان ادامه دارد!
 
گفتم اینو میخوام بزارم پروفایل تلگرامم تا هروقتی که اکانتم فعال بود 
چه یه روز چه یه هفته چه یک سال 
یدونه هم بزنم رو شاسی بزنم رو به روی تختم
تا روزی صد بار ... نه نه 
روزی هزار بار ببینمش
به چنتا طرا

ادامه مطلب  

« داستان مسیح (علیه السلام) »  

 

 
 

باسمه تعالی
 
 
« داستان مسیح (علیه السلام) »
 
نام مادر مسیح، مریم دختر عمران بود. مادر مریم، وقتی او را حامله شد، نذر کرد فرزند در شکم خود را، بعد از به دنیا آمدن خادم مسجد (محرر) کند، و او در حالی این نذر را می‏کرد که می‏پنداشت فرزندش پسر خواهد بود. ولی وقتی که او به دنیا آمد و فهمید که او دختر است، اندوهناک شد و حسرت خورد. نامش را "مریم" یعنی خادمه نهاد. پدر مریم قبل از ولادت او از دنیا رفته بود، به ناچار خود او دخترش را در آغوش گرفته به مس

ادامه مطلب  

قسمت هایی از کتاب "من او را دوست داشتم" نوشته ی آنا گاوالدا  

- چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟ ای کاش ساعت شنی داشتم. آخرین باری که هم دیگر را در آغوش گرفتیم، من شروع کردم. من او را بوسیدم.
- با خودم گفتم: باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.
- زنی را دوست داشتم .... سوزان را نمی گویم.... زن دیگری ر

ادامه مطلب  

صبح های رویایی ...  

از بین اوقات شبانه روز، صبح ها رو بیشتر از وقتهای دیگه دوست دارم، یک حس مبهمی به من می گه اگه قرار باشه یک اتفاق خوب در زندگیمون بیفته این اتفاق یک روز صبح روی می ده! برای همین تلفن های صبح گاهی رو هم با امید جواب می دم! از بین وعده های غذایی صبحونه رو از ناهار و شام بیشتر دوست دارم. صبحها ساعت یک ربع به 9، کتری رو روی اجاق گاز می ذارم. تا آب جوش بیاد فلاسکها و لیوانهایی رو که بچه ها بعد از خوابیدن من توش چایی یا شیر خوردند می شورم. بعد تو یکی از فلاس

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1