پرواز خیال  

پرواز آن نگاه تو با بال ابرویت
دل میبرد زمن ومرا میکشد سویت
ای گلعذاربس که پری روی ودلبری
گم گشته ایم درخم ابرو و گیسویت
گمگشته خیال توام وه  دراین سراب
بازا بیا که من بنشینم به پهلویت
تک بوسه ای نشان به لبم ای امید صبح
از آن دهان خوش لب وآنهم سخنگویت
گفتم "رها" خیال که در سرنشانده ای
گفتا تو را که قبله  دلهاست ابرویت 

ادامه مطلب  

اینم فال یلدای من  

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنمتا به کی در غم تو ناله شبگیر کنمدل دیوانه از آن شد که نصیحت شنودمگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنمآن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهاتدر یکی نامه محال است که تحریر کنمبا سر زلف تو مجموع پریشانی خودکو مجالی که سراسر همه تقریر کنمآن زمان کآرزوی دیدن جانم باشددر نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنمگر بدانم که وصال تو بدین دست دهددین و دل را همه دربازم و توفیر کنمدور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگویمن نه آنم که دگر گوش به تزویر کنمنیست امی

ادامه مطلب  

دستان مهر  

من در این عزلت ویرانه خویش
خواب میبینم روزی را
که در آن شعر بشر شهره ی آزادیست
و در آن هر که لب گشاید به سخن
نفسش عطر خوش آشناییست
و ز هر دین و ز هر قبله که بر پا دارد
چون تو را غرق تمنا یابد
دست مهرش بر تو
ختم هر تاریکی، ته هر تنهاییست...

ادامه مطلب  

عاشق خواب ندارد!  

عبدالواحد رازى گوید كه: سالى با جمعى به سفر دریا رفتیم. چون به میان دریا رسیدیم، باد كشتى ما را به جزیره اى انداخت. در آنجا غلام سیاهى را دیدم نشسته، میمونى را قبله خود ساخته و معبود را ضایع گذاشته. گفتم: اى غلام! میمون را خدایى نشاید. گفت: پس خدا كیست؟ گفتم: الذى فى السماء ءایاتُه و فى البرِّ مُلكُه و فى البحر سَبیلُه لا یَعزُبُ عن علمِه مثقال ذرَّةٍ. یعنى: «خدا كسى است كه مملكت او آسمان و زمین را فرو گرفته و علم او به همه چیز احاطه كرده. »
گفت: آخ

ادامه مطلب  

این پستای اختصاصی سکشوال رو.  

یکی از دخترهای گویا شدیدا علاقمند!! ازم خواسته با شکل توضیح بدم کجا رو گفتم دقیقاً ...!گفتم یه اطلاعی بدم و از بقیه هم بپرسم که اگر فرمایش این دخترخانوم یا دخترکان هات رو تایید میکنن و دوس دارن، بگن که من این کارو بکنم...هوم؟بعد نوشت: لاف نمیزنم ها...به قول یه بابایی : "سندش موجوده!!‌‌" ... خواستین نشون میدم...سند رو گفتم بابا !

ادامه مطلب  

قطب عالم  

نقل است كه مریدی از شیخ درخواست كه: "مرا دستوری ده تا به كوه لبنان شوم و قطب عالم را بینم."، شیخ دستوری داد. چون به لبنان رسید جمعی دید نشسته روی به قبله و جنازه ای در پیش و نماز نمی كردند، مرید پرسید: "چرا بر جنازه نماز نمی كنید؟"، گفتند: "تا قطب عالم بیاید، كه روزی پنج بار قطب اینجا امامت كند."، مرید شاد شد، زمانی گذشت تا ناگاه همه از جای بجستند، مرید گفت: "شیخ را دیدم كه در پیش استاد و نماز بكرد، مرا دهشت افتاد، چون به خود باز آمدم مرده را دفن كرده

ادامه مطلب  

به نوازش نسیم  

 
(به نوازش نسیمی که دهد به موی من تاب 
من همان ستاره هستم چو اسیر چشم مهتاب
همه شب در این خیالم که تو را کجا بجویم
چو عزیز مصر گشتی به کنار نیل پر آب 
به جبین ماهرویت صنما چه دلربایی
که پیاله سرکشیدم خم دل چو از می ناب
به نوای نی درونم همه سوخت در فراقت
چو شبان تیره گردم نرود به چشم من خواب
تب کوچه های غربت نفسم گرفت باری
چه شبی گذشت برمن شب عاشقان بی تاب )
 
 
 
 
 

ادامه مطلب  

حس خوب یعنی...  

 
۱. اسمش را که در صفحه تلگرامم دیدم تعجب کردم.او کجا و من کجا؟
آدرس خواسته بود که هدیه ی به قول خودش کوچکی بفرستد...
:)
 
۲. گفت بیا. گفتم نه.
اصرار کرد. گفتم نه.
چند ساعت بعد که زنگ زد، کوله ام روی پایم بود و نشسته بودم توی اتوبوس.
گفت خواهش می کنم. گفتم نه.
 
یک ساعت بعد زنگ زدم که برف می باره.خیلی معطلم نذار.زود بیا دنبالم.
چیزی نگفت و قطع شد. چند دقیقه بعد هی نگاهم می کرد.پرسید بیدارم زهره؟
 
پ.ن:ربطی نداشتند به هم. صرفا دو اتفاق خوب در یک روز
 

ادامه مطلب  

امروز  

امروز  انرژیم به مراتب بیشر از روزهای قبله، اینجورحس ها از وجود ادم میادو نمیشه واسش دلیلو منطقی پیدا کرد، امروز روز منه، ادم های باهوش وقتی توی این حسو حال قرار میگیرن کمترین کاری که میکنن شاخ غول رو میشکنن....اول میخواستم اسمم رو با واژه ی ادم معمولی راهیه جملم کنم اما نه بی انصافی بود،چون منو خودم خوب میدونیم من معمولی نیستم، اینو زمانی فهمبدم که چیزایی رو تو زندگیم درد کشیدم که خیلیا حتی درک نمیکردن

ادامه مطلب  

اولین حرفت  

بهترین لحظه ای ک باهم داشتیم همین تابستون بود ک دعوت بودین خونمون
اصلن فکرشو نمیکردم تو ترانس گیرت بیارم
عجب لحظه نابی
یادته ک
حموم بودم ک فهمیدم تنها تو ترانسی فورا اومدم بیرون حوله رو گرفتم رو سرم ب بهانه خشک شدن سرم و مسواک و دشوری اومدم تو ترانس
بعد با ترس اسمتو صدا زدم ک بهم وانمود کردی با حرکت ک هواسم باشه کسی نیاد
یادته ازت پرسیدم متود چندی گفتی 77 گفتم چ ماهی گفتی آذر گفتم روز گفتی 23 گفتم اوکی
 

ادامه مطلب  

 

کلید خونه مونو تحویل گرفتیم،علی گفت مت تو ماشین میشینم تو برو قفل کتابی رو بزن و بیا، گفتم نه خودت برو ،گفت برو دیگه، گفتم نه، گفت پس من میرم یه سر میرم داخل کاغذ دیواری هارم میبینم.گفتم پس منم میام!
رفتم ووووو اشک تو چشمام جمع شد....دیدم  یه گلدون با برگهاس سبز که نمیدونم اسم گیاهش چی بود ...روش زده بود تقدیم با عشق،و یه ربان خوشگل صورتی دورش پیچیده بود....اونقدر ذوق زده شده بودم که نگو...همیشه دام یه گلدون میخواست.
.
.
.امروز رفتیم دوتایی شوش.پشقاب

ادامه مطلب  

به همین سادگی!  

دفتر تمرینش رو جا گذاشته بود. رفتم دم مدرسه که تحویل مدیرشون بدم.هیچ کس نبود. به طرز مشکوکی! هیچ سر و صدایی هم نبود!هی زنگ در مدسه رو می زدم و هی سکوت! عجله داشتم؛ ولی نمی شد بی خیال شم!همین طور هاج و واج پشت در وایستاده بودم کهیه خانم میانسالی رد شد و گفت: امروز بخاطر آلودگی هوا، ابتدایی تعطیله ها!خندان! برگشتم برم سر کوچه، که یه دختر خوشگل همسن دخترم، با چادر و کوله اومد توی کوچه.تا دیدمش گفتم؛ مدرسه تعطیله که. باید برگردی خونه.رنگش پرید. چونه اش

ادامه مطلب  

عشق  

part1:
الانه ک دارم میفهمم عشق ینی چی
ینی اینکه حاضرم بمیرم بدوووون اغراق ... ولی اون هیچیش نشه
حاضرم همه ی دردای عالم رو سرم بریزه ولی اون همیشه بخنده
حاضرم معده دردام هیچوقت خوب نشه ولی تنش همیشه سالم باشه
خیلییییی ناراحت شدم وقتی گف مهسا من ک حالم خوب نیس هیییچ ...استرس تورم دارم ک نمیری ازمایش ..همین فردا میریییی باشه؟
گفتم چشم امتحانام ک تموم شد میرم
گف همیییین فرداااا
گفتم خو اگ شد
گف اگ شد نداریم همین ک گفتم
یا خوده خدااا
part2:
اینم گفتم چون ق

ادامه مطلب  

باورت شد؟  

باورت شد عشق اینجا ذلت است؟؟ عاشقی سوزاندن حیثیت است؟؟؟
باورت شد دوستی ها لحظه ایست؟بیوفایی قسمتی از زندگیست؟؟
من که گفتم حاصلش دل بستگیست!!در نهایت خستگی و خستگیست!!!
من که گفتم این بهار افسردگیست!! دل نبندی این پرستو رفتنیست!!
عاقبت دیدی که ماتت کردورفت!!خنده‌ای بر خاطراتت کرد و رفت!!
آه عجب کاری بدستت داد دل!!هم شکست و هم شکستت داد دل!!

ادامه مطلب  

 

گفتم شبی به مهدی اذن نگاه خواهم گفتا كه من هم از تو ترك گناه خواهمگفتم شبی به مهدی بردی دلم زدستم من منتظر به راهت شب تا سحر نشسستم گفتا چه كار بهتر از انتظار جانان من راه وصل خود را بر روی تو نبستمگفتا حجاب وصلت باشد هوای نفست گر نفس را شكستی ، دستت رسد به دستم گفتم ببخش جرمم ای رحمت الهی شرمنده تو بودم شرمنده تو هستم گفتا هزار بارت جرم گناه بریدمپرونده تو دیدم چشمان خود ببستم گفتا مباش نومید از خانه امیدم من كی دل محب  شرمنده را شكستم ؟

ادامه مطلب  

 

گفت پاهاش داغونه، گفتم منم..
گفت چون هیچکس نمیبینه، گفتم آره.
بعدش گربه هه که اومد نفهمید، بش گفتم هی مطمئنی سردت نیست؟
یه چیزایی راجب باباش و زیپ و پولیور میگفت، من که نفمیدم. 
میخواس عکس بگیره، گفتم میخوای اینا یادت بمونه؟ 
جفتمون گفتیم نه. بعد عین خر خندید.
خیار سیب و که میکشیدم بالا مزه چمن میداد، یه ذره میخورد میگف بابا از مال من که بهتره.
اون یکی درمیومد میگفت، میرم بهش میگم با توم، توم گوش کن باشه؟ 
منم پیش خودم خر کیف میشدم که حاجیی بهه

ادامه مطلب  

گفتاری از شیخ ابوالحسن خرقانی  

ابوالحسن خرقانی می گوید؛
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد !
مرد فاسدی از کنارم گذشت و من 
گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد !
او گفت؛ ای شیخ !
خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد !
 
*مستی دیدم که افتان و خیزان 
در جاده های گل آلود می رفت،
به او گفتم؛ قدم ثابت بردار تا نلغزی !
گفت؛ من بلغزم باکی نیست،
به هوش باش تو نلغزی ای شیخ !
که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...!
 
*کودکی دیدم که چراغی در دست داشت
گفتم؛ این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را

ادامه مطلب  

گفتاری از شیخ ابوالحسن خرقانی  

ابوالحسن خرقانی می گوید؛
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد !
مرد فاسدی از کنارم گذشت و من 
گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد !
او گفت؛ ای شیخ !
خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد !
 
*مستی دیدم که افتان و خیزان 
در جاده های گل آلود می رفت،
به او گفتم؛ قدم ثابت بردار تا نلغزی !
گفت؛ من بلغزم باکی نیست،
به هوش باش تو نلغزی ای شیخ !
که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...!
 
*کودکی دیدم که چراغی در دست داشت
گفتم؛ این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را

ادامه مطلب  

گفتاری از شیخ ابوالحسن خرقانی  

ابوالحسن خرقانی می گوید؛
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد !
مرد فاسدی از کنارم گذشت و من 
گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد !
او گفت؛ ای شیخ !
خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد !
 
*مستی دیدم که افتان و خیزان 
در جاده های گل آلود می رفت،
به او گفتم؛ قدم ثابت بردار تا نلغزی !
گفت؛ من بلغزم باکی نیست،
به هوش باش تو نلغزی ای شیخ !
که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...!
 
*کودکی دیدم که چراغی در دست داشت
گفتم؛ این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را

ادامه مطلب  

گفتاری از شیخ ابوالحسن خرقانی  

ابوالحسن خرقانی می گوید؛
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد !
مرد فاسدی از کنارم گذشت و من 
گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد !
او گفت؛ ای شیخ !
خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد !
 
*مستی دیدم که افتان و خیزان 
در جاده های گل آلود می رفت،
به او گفتم؛ قدم ثابت بردار تا نلغزی !
گفت؛ من بلغزم باکی نیست،
به هوش باش تو نلغزی ای شیخ !
که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...!
 
*کودکی دیدم که چراغی در دست داشت
گفتم؛ این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را

ادامه مطلب  

گفتاری از شیخ ابوالحسن خرقانی  

ابوالحسن خرقانی می گوید؛
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد !
مرد فاسدی از کنارم گذشت و من 
گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد !
او گفت؛ ای شیخ !
خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد !
 
*مستی دیدم که افتان و خیزان 
در جاده های گل آلود می رفت،
به او گفتم؛ قدم ثابت بردار تا نلغزی !
گفت؛ من بلغزم باکی نیست،
به هوش باش تو نلغزی ای شیخ !
که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...!
 
*کودکی دیدم که چراغی در دست داشت
گفتم؛ این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را

ادامه مطلب  

گفتاری از شیخ ابوالحسن خرقانی  

ابوالحسن خرقانی می گوید؛
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد !
مرد فاسدی از کنارم گذشت و من 
گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد !
او گفت؛ ای شیخ !
خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد !
 
*مستی دیدم که افتان و خیزان 
در جاده های گل آلود می رفت،
به او گفتم؛ قدم ثابت بردار تا نلغزی !
گفت؛ من بلغزم باکی نیست،
به هوش باش تو نلغزی ای شیخ !
که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...!
 
*کودکی دیدم که چراغی در دست داشت
گفتم؛ این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را

ادامه مطلب  

گفتاری از شیخ ابوالحسن خرقانی  

ابوالحسن خرقانی می گوید؛
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد !
مرد فاسدی از کنارم گذشت و من 
گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد !
او گفت؛ ای شیخ !
خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد !
 
*مستی دیدم که افتان و خیزان 
در جاده های گل آلود می رفت،
به او گفتم؛ قدم ثابت بردار تا نلغزی !
گفت؛ من بلغزم باکی نیست،
به هوش باش تو نلغزی ای شیخ !
که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...!
 
*کودکی دیدم که چراغی در دست داشت
گفتم؛ این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را

ادامه مطلب  

دست گل به آب دادم  

خیلی شده که کاری کردم که سهوی بوده و یا اصلاً من انجامش ندادم ولی به نام من تموم شده و بعدش خجالت کشیدم مثلاً یه بار نصف شب دستم خورد به شماره آرش یکی از همکارای سابق و یکبار هم که گوشی تو جیبم شماره عباس رو گرفته بود و عباس فردا کل مکالمه من و یکی از بچه ها رو برام تعریف کرد و یا چند سال قبل که شخصی میرفت تو وبلاگ دوست ها و به اسم من فحش میذاشت که چقدر خجالت کشیدم و آخرش وبلاگم رو حذف کردم, اس ام اس اشتباهی دادم, شماره کسی رو اشتباهی گرفتم, حرفی رو

ادامه مطلب  

صفحه ی ۱۳ از قرآن کریم شامل آیات ۱۳۷ تا ۱۴۷ سوره ی البقرة ( ۱۳۹۵/۱۰/۱)  

 اَعُوذُ بِاللّهِ منَ الشّیطانِ الرَّجیم
به خداوند متعال پناه مى برم، از شرّ شیطان رانده شده
 
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
بنام خداوند بخشنده مهربان
 
فَإِنْ ءَامَنُوا۟ بِمِثْلِ مَآ ءَامَنتُم بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوا۟ وَّإِن تَوَلَّوْا۟ فَإِنَّمَا هُمْ فِی شِقَاقٍ فَسَیَكْفِیكَهُمُ اللَّهُ وَهُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ(137)
اگر آنها نیز به مانند آنچه شما ایمان آورده‌اید ایمان بیاورند، هدایت یافته‌اند؛ و اگر سرپیچی كنند،

ادامه مطلب  

امام زمان (ع ) روضه مي خواند(عاشق این روضه ام)  

مقدس اردبیلی می فرماید: آمدم كربلا زیارت اربعین بود از بسكه دیدم زائر آمده و شلوغ است ، گفتم : داخل حرم نروم با این طلبه ها مزاحم زوار از راه دور آمده نشویم .  گفتم : همین گوشه صحن می ایستم زیارت می خوانم ، طلبه ها را دور خودم جمع كردم یك وقت گفتم : طلبه ها این آقا طلبه ای كه در راه برای ما روضه می خواند كجا است ، گفتند: آقا در بین این جمعیت نمی دانیم كجا رفته است . در این اثناء دیدم یك عربی مردم را می شكافت و بطرف من آمد و صدا زد ملا احمد مقدس اردبیلی

ادامه مطلب  

مقاله 86/1/29  

از جریان آب کلیدی ساختم که رمز خورشید را گشود*
مادر بزرگم دهن کجی تاریخی به سیگار بود*
قبر پدرم هنوز رو به قبله است اما سنگ نوشته ندارد*
در گور تشریفاتی، با نئون سمت قبله را فلش زده اند*
خورشید زیر گلوی خروس را غلغلک داد*
دست خواهرم را همیشه تنها دیده ام*
شکل ایران ،انگلیسی است*
مار مولک بخاطر داشته و نداشته اش در رنج است*
آیا میدانید شیطان ششصد هزار سال خدارا عبادت کرد!پس
به شصت هفتاد سال عبادت آنهم توسط یکی دیگه ننازید*
آنها که از طرف خدا میایند

ادامه مطلب  

اکبرعبدی  

اکبرعبدی تعریف میکند:یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟ گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟ گفتم: آره! گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. ولی من فقط دوستش داشتم……

ادامه مطلب  

هانگ !  

یه جیمیل داشتم اسم دختر بود 
کلش بازی میکردم بازم اسمم دختر بود 
یه پسرس انقد گیر داد ...
به خودم گفتم اذیتش نکن ولی ازین حرصم میگرفت فکر میکرد زرنگه
خلاصه توی بازی انقد هوای منو داشت تا اینکه گفت شماره بده و ....
منم گفتم فقط برنامه هانگ ...
مثلا مخ منو میزد
به جایی رسید که گفتم این باید خوب ادب بشه
حالا بماند که چقدر از خنده دل درد گرفتم 
یهو وسط حرفاش به طعنه حرفهای مورد دار میزد و منم حجب و حیا و اینا !
یه روز وسط چت کردن و ایشون لاو میترکوند دیگه

ادامه مطلب  

چهارصد و 39 "اینترنشنال"  

+ آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
- 404This is an error, page not found
 
اینستاگرام رو که باز کردم ریکوئستی از جانب کسی داشتم که نه تنها در زندگی حال هیچ سنخیتی باهاش نداشتم, بلکه فکر میکنم در زندگی گذشته و آینده هم عمرا بهم برخورد نکنیم!
ولی من اکسپت کردم! چون فکر کردم این آقای هندی که تو فرودگاه ونکوور به عنوان مهندس کار میکنه, آشنا دراومده :|
ازم میپرسید تو ایران خیلی محدودیت علیه دخترا وجود داره؟ و من مثل یک دروغگوی خبیثِ عاشق وطن, گفتم نه! ازم پرسید مر

ادامه مطلب  

1000+261  

دیشب با زهرا تو تلگرام چت میردم
بهش گفتم که دوستی منو مجید تموم شد
ولی نگفتم که چی شد که باعث این اتفاق شد
فقط گفتم رف پیش مشاورو این حرفا،دروغم نبود خو رفته بود و واقعا مشاور مخالفت کرده بود
اولش گفت شاید مجید بهونه اورده مشاورو
بهش گفتم ک مشاور بهونه نبود و دوستم داره و...
خلاصه یه جور قانع کردم که دوستم داره ولی کار منطقی این بود که قبل از اینکه خونواده ها هم وارد ماجرا بشن کنار بکشیم تا دردسر نشه
برگشت بهم گفریالزیاد دل بستش نشده بودی که؟
:|


ادامه مطلب  

یکی بود که دیگه نیست  

کنار سالن ایستاده بودم تا مهندس بیاد و زود! برگردیم شهر.از اتاق ثبت نام اومد بیرون و منو دید. فک کرد من مهندسم.خیلی فرز! دوید جلو و گفت:_ شما باید امضا کنید؟گفتم: نه. مهندس الان میاد.ناخودآگاه چشمم افتاد به پاهاش. دمپایی پاش بود.سریع چادرش رو گرفت جلوتر که دمپایی هاش پیدا نشه.از فقر هیچ چی کم نداشتن. ولی این همه عزت؟!یخ کردم. از خودم خجالت کشیدم. آخه این چه کاری بود؟!به خودم گفتم: اومدی دو دقیقه کمک کنی، یا صد سال «خجالتشون» بدی؟!ما را چه به این ادا

ادامه مطلب  

انعکاس ۲  

 
صحبتاشو اینجوری شروع کرد که شنیدی میگن هر کسی رو قضاوت کنی، خدا جوری برات صحنه رو می چینه که عینا بیفتی تو همون بازی و تو همون موقعیت قرار بگیری؟
گفتم آره
بعد از اینکه اتفاقی رو که افتاده بود، تعریف کرد، گفت همه اینا واسه اینه که من اون سال بعد از دیدن اون مرد مسخره ش کردم و همه جا بدشو گفتم. از بی قیدی و لاابالی بودنش...
 
میون حرفاش یاد خودم افتادم.
من کی رو قضاوت کردم که اون همه سال درگیر اون ماجرای عجیب شدم؟
کسی رو قضاوت نکرده بودم! اصلا عین

ادامه مطلب  

جمکران غزل  

هوالجمیل
آغاز ولایتعهدی و امامت حضرت مهدی موعود (عج) بر عاشقانش مبارکباد
جمکران غزل
هر گلی را به ناز بو کردیم
یادی از آن فرشته‌خو کردیم
گشت جاری به آسمان، صلوات
هر زمانی که یاد او کردیم
چونکه او اصل کل خوبیهاست
از خدا، وصلش آرزو کردیم
خار در چشم و استخوان در زخم
صبر، بر طعنۀ عدو کردیم
از غم هجر آن گل موعود
بس که با اشک خود وضو کردیم
صحن آدینه‌های هجران را
با گل اشک شستشو کردیم
روحمان گشت جمکران غزل
بسکه با یار گفتگو کردیم
اقتدا کرد قلب ما به د

ادامه مطلب  

خانوم مهسا مطالبو نخوندی؟  

چشاتو.وا کن بخونمن جمعه دو.هفته پیش متوجه یبوست شدم.چون همورویید داشتم سابق اول با اب و الو.و.انجیر و..سعی کردم کار بیاددو.شنبه رفتم دکتر.گفتم یبوست من سخته.سابقه داشتم.قرص و دوا نوشتخوردم بدتر شدمبد.بد.طوری که هر پنج دفیقه یه بار دفع کم داشتم.و این زخممو بدتر میکرد.انسداد رودهدارو هارو.مصرف کردم بهتر نشدمجمعه رفتم اورژانس گفتم وضعمو.همه چی رو.گفتم حالم بده.بستری کنید.گفتن نه! شیاف و.قرص نوشتن.من خسته و.درمون

ادامه مطلب  

هه  

پری روز یکی از این خواستگارا باز اومده بودن و ما هم مودبانه  ازشون پذیرایی کردیم...
یکی از پسراشون 22 سالش بود و یکیشون 27 خب وقتی به منم گفتن من گفتم که من به مامانم کلا گفتم پسر از 20 تا 22 رو قبول نمی کنم ولی استثنا هم وجود داره به شرطی که پسر خیلی پخته باشه از نظر فکری و دید بازی داشته باشه به جامعه...
این خانواده معلوم بود خیلیییی مذهبین چون من وقتی بهشون گفتم  من ارایش دارم برا بیرون از کوچه در حد کم چشماشون اندازه ی بشقاب میوه خوری شد و یه کم مثه

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1